خادم الموالی عباس داودی داوودی

مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده است...

مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده است، گاهی به مناسبتی بدان اشاره‌ای می‌کرد و می‌فرمود:

«من استاد نداشتم، ولی گفتم: خدایا! این را برای رضایت خودت ترک می‌کنم و از آن چشم می‌پوشم، تو هم مرا برای خودت درست کن»

شیخ این واقعه را این‌گونه تعریف می‌کند:

در ایام جوانی دختری رعنا و زیبا از بستگان ، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت‌، با خود گفتم:

« رجبعلی! خدا می‌تواند تو را خیلی امتحان کند‌، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذت‌بخش به‌خاطر خدا صرفنظر کن»

سپس به خداوند عرضه داشتم:

«خدایا! من این گناه را برای تو ترک می‌کنم‌، تو هم مرا برای خودت تربیت کن.»

این کفّ نفس و پرهیز از گناه‌، موجب بصیرت و بینایی او می‌گردد.

**************************

سر و گوشش زیاد می‌جنبید. دخترخاله‌ی رجبعلی را می‌گویم. عاشق سینه چاک پسرخاله‌اش شده بود. عاشق پسرخاله‌‌ی جوان یک لا قبائی که کارگر ساده‌ی یک خیاطی بود و اندک درآمدی داشت و اندک جمالی و اندک آبرویی نزد مردم. بدجوری عاشقش شده بود. آن‌گونه که حاضر بود همه چیزش را بدهد و به عشقش واصل شود.

رجبعلیِ معتقد و اهل رعایت حلال و حرام نیز چندان از این دخترخاله بدش نمی‌آمد، اما عاشق سینه‌چاکش هم نبود. دخترخاله‌ی عاشق مترصّد فرصتی بود تا به کامش برسد و رجبعلی را به گناه انداخته و نهایتاً به وصال او نائل شود. و این فرصت مهیا شد!

آن هم در روزی که مادر رجبعلی غذای نذری پخته بود و مقداری از نذری را در ظرفی ریخته بود و به رجبعلی داده بود تا برای خاله‌اش ببرد. رجبعلی رسید به خانه‌ی خاله، در زد؛ صدای دخترخاله بلند شد: «کیه؟»

گفت: «منم، رجبعلی»

و صدای دخترخاله را شنید که می‌گوید: «بیا داخل رجبعلی، خاله‌ات هم هست

رجبعلی وارد شد و سلام و علیکی با دخترخاله‌اش کرد و ناگهان متوجه شد که خبری از خاله نیست و دخترخاله در خانه تنهای تنهاست! تا به خودش آمد دید که پشت سرش درب خانه قفل شده و دخترخاله هم ....

با خودش گفت: «رجبعلی! خدا می‌تواند تو را بارها و بارها امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذت‌بخش به خاطر خدا صرف نظر کن».

پس تأملی کرد و به محضر خداوند عرضه داشت:

«خدایا! من این گناه را به‌خاطر رضای تو ترک می‌کنم، تو هم مرا برای خودت تربیت کن».

و به هر نحوی که بود از آن خانه فرار کرد و برگشت به خانه‌ی خود تا استراحت کند.‌ صبح از خواب بلند شد و از خانه به قصد مغازه خیاطی بیرون زد و با کمال تعجب دید خیابان پر از حیوانات اهلی و وحشی شده است!!!

آری! چشم برزخی رجبعلی در اثر چشم‌پوشی از یک گناهِ حاضر و آماده و به ظاهر لذیذ باز شده بود و این چشم‌پوشی، آغازی شد برای سیر و سلوک و صعود معنوی "شیخ رجبعلی خیاط" تا این‌که کسب کند مقامات عالیه معنوی را.

مطالب مرتبط

راه‌های کنترل شهوت

حسن لاته

انگشت‌سوزی 

شاگرد بزاز زیبا 

آهنگر نسوز 

عابد زیبای زنبیل فروش در دام همسر پادشاه

حسن لاته

بهلول نباش

شعوانه

یخ زدم

با پسری لواط نمودم پاکم کن 

توبه دلاک حمام زنانه

خلبان شهید بابایی و مدیریت شهوت

داستان حیرت‌انگیز برصیصاى عابد



ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم