خادم الموالی عباس داودی داوودی


جستجوی مطالب سایت در گوگل

گفت:‌ ای مرد از خدا بترس، من اهل این عمل نیستم...

میرداماد در کتاب «فضائل السادات» به نقل از شهید ثانی علیه الرحمه و ایشان نیز از کتاب «مدهش بن جوزی» نقل کرده است که:

یکی از صالحین وارد مصر شد و در آنجا آهنگری را دید که با دست خود آهن سرخ کرده را از کوره بیرون می‌آورد و حرارت آهن به او صدمه نمی‌رساند.

با خود گفت این مرد البته از اوتاد است. پیش او آمده سلام کرد و گفت: ای بنده خدا، به حقّ آن کسی که این کرامت را به تو داده، دعایی در حق من کن.

‌آهنگر با شنیدن این کلمات شروع به اشک ریختن کرد و گفت: ای مرد! گمان تو درمورد من اشتباه است، من خود را از صالحین نمی‌دانم.

آن مرد گفت: این عمل تو از کسی جز بندگان خالص صالح خدا ممکن نیست. حتماً به دلیلی ممکن شده، بر من منت‌گذار و آن سبب را بگو.

گفت: روزی در همین دکان مشغول کار بودم، زنی صاحب جمال که مانندش را ندیده بودم بر من وارد شد و از فقر و پریشانی خود شکایت نمود. من شیفته جمالش شده بودم. گفتم: اگر مراد مرا می‌دهی حوائج تو را برآورده خواهم کرد.

گفت:‌ ای مرد از خدا بترس، من اهل این عمل نیستم.

من هم گفتم: پس از مغازه من بیرون برو و حاجت خود را نزد دیگری ببر.

آن زن با حال پریشانی رفت. بعد از چندی برگشت و گفت: ضرورت مرا به این‌جا کشانید که تو را اجابت کنم.

فوراَ آن زن را برداشته به خانه رفتم و درب خانه را قفل کردم.

زن گفت: چرا درب خانه را قفل کردی؟

گفتم: ترسیدم مردم از حالم باخبر شوند.

گفت:چرا از خدا نمی ترسی؟

گفتم: خدا غفور و رحیم است. چون نزدیکش رفتم دیدم چون گیاه تازه رسته که از باد تند مضطرب می‌شود در ترس و اضطراب افتاد و سیلاب اشک از چشمش جاری شد.

گفتم تو را چه می‌شود؟

گفت: از خدای خود خائف و ترسناکم که حاضر و ناظر بر ماست، ای مرد، اگر دست از من برداری ضمانت می‌کنم که خداوند آتش دنیا و آخرت را بر تو حرام کند.

کلام آن زن در من اثر کرد، دست از مقصود خود کشیدم و آن‌چه داشتم به او دادم و گفتم: ای زن به سلامت برو که تو را از ترس خدا رها کردم.

آن زن خوشحال و مسرور به خانه‌اش برگشت.

آن شب بانوی محترمی که تاجی از یاقوت بر سر داشت را در خواب دیدم، به من فرمود:

خدا تو را جزای خیر دهد.

گفتم: شما کیستید؟

فرمود: مادر آن زنی که نزد تو آمد و او را از ترس خدا ترک کردی، خدا تو را به آتش دنیا و آخرت نسوزاند.

گفتم: آن زن از نسل که بود؟

گفت: از نسل رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم.

پس شکر خدا را به جا آوردم و از آن روز آتش به من اثر نمی‌کند و امیدوارم که در آخرت هم مرا نسوزاند.

وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الهَْوَى (40) فَإِنَّ الجَْنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى (41) (سوره نازعات)

و آن کس که از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوى بازدارد، (40)

قطعاً بهشت جایگاه اوست! (41)

منابع:

گناهان کبیره ج2 ص464

قصص‌التوابین.

انوارالمجالس ص314


مطالب مرتبط

راه‌های کنترل شهوت

حسن لاته

انگشت‌سوزی 

خیاط پاک 

شاگرد بزاز زیبا 

عابد زیبای زنبیل فروش در دام همسر پادشاه

حسن لاته

بهلول نباش

شعوانه

یخ زدم

با پسری لواط نمودم پاکم کن 

توبه دلاک حمام زنانه

خلبان شهید بابایی و مدیریت شهوت

داستان حیرت‌انگیز برصیصاى عابد


ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم