خادم الموالی عباس داودی داوودی


جستجوی مطالب سایت در گوگل

فایل Word

تخلیه روح

تعبیرى دارد پیغمبر اکرم صلی‌الله‌و علیه‌وآله‌وسلم راجع به دل، این‏جور دل‌هایى که ما داریم، این دل‌هایى که از اختیار ما بیرون است. بسیار تعبیر عجیبى است! پیغمبر اکرم مثلى ذکر مى‏کند، مى‏فرماید: مثَل دل انسان‌هایى که دل‌شان تربیت نشده است و هنوز با عبادت تمرین پیدا نکرده‏اند، مثَل یک پر ـ مثلًا پر مرغ ـ است. شما اگر یک پر را در صحرا و بیابان به یک شاخه درخت آویزان کنید، بعد نگاه کنید ببینید این پر کى به یک حالت مى‏ایستد، مى‏بینید دائماً ازاین‏رو به آن رو مى‏شود. یک نسیم بسیار کوچک هم بوزد که شما احساس نسیم هم نمى‏کنید، مى‏بینید این پر روى این شاخه دارد حرکت مى‏کند. مى‏گوید مثل قلب بنى‌آدم (که در این‌جا منظور قوه خیال است)، مثل قوه خیال که یک جا نمى‏ایستد، از این شاخه به آن شاخه مى‏رود و از اختیار انسان بیرون است، مثل آن پرى است که به شاخه‏اى در بیابان آویخته باشد که ثابت نمى‏ماند.

آیا همه‌ی دل‌ها این‏جور است؟ ابداً. لا بد خیال مى‏کنید دل على بن ابى طالب هم العیاذ باللَّه همین جور بود. خیر، این‏جور نبود. نه تنها على بن ابى طالب، بلکه شاگردهاى کوچک على بن ابى طالب هم این‏جور نبودند. آیا اویس قرنى، عمار یاسر و کمیل بن زیاد نخعى این‏جور بودند؟ ابداً. و حتى کم‌تر از این‌ها را ما دیده‏ایم، در افرادى که ما در زمان خودمان دیده‏ایم. از این افراد ما زیاد دیده‏ایم که مالک قوه خیال خودشان و مسلط بر قوه خیال خودشان هستند یعنى توانسته‏اند این قدرت را در اثر عبودیت و بندگى خدا پیدا کنند که اگر بخواهند یک ساعت متوالى ذهن را به یک نقطه متمرکز کنند به طورى که در تمام این یک ساعت یک ذره ذهن به هیچ نقطه دیگرى توجه پیدا نکند مى‏توانند چنین کارى بکنند. این خودش قدرت و تسلط است و در نتیجه نزدیک شدن واقعى به خداى تبارک و تعالى پیدا مى‏شود.

چنین چیزى ممکن است. اساساً اهمیت آن‌ها به همین است که بر اندیشه خودشان حاکمند، اندیشه یعنى خیال بر آن‌ها حکومت نمى‏کند.

آیا مراحل دیگرى هم هست؟ اگرچه این مراحل از سطح فکر و تصورات ما دور است ولى به صرف این‌که دور است عذرى براى ما نمى‏شود که ما این‌ها را نشناسیم و از این‌ها بى‏خبر بمانیم. بله، مرحله بالاترى هم هست. (باز خیال نکنید این مراحل که مى‏گویم، مال امام یا پیغمبر است. تا برسد به مرحله امام و پیغمبر، خیلى مراحل است.) انسان در نتیجه تقرب به خداوند ـ و تقرب به خداوند در نتیجه عبودیت و اخلاص و خود را فراموش کردن و تذلل در نزد پروردگار و اطاعت محض در برابر پروردگار ـ مى‏رسد به این مرحله که درعین این‌که بدنش نیازمند به روح است، روحش از بدنش بى‏نیاز مى‏شود، چطور؟ ما الآن، هم روح‌مان نیازمند به بدن‌مان است، هم بدن‌مان نیازمند به روح‌مان. الآن اگر آن روح و قوه حیات ما نباشد این بدن ما زنده نیست؛ اگر هم این بدن ما نباشد این روح ما در این‌جا کارى از او ساخته نیست، نمى‏تواند کارى بکند. اما آیا همه انسان‌ها همین‏جورند؟ هم بدن‌شان نیازمند به روح است و هم روح‌شان نیازمند به بدن؟ یا این‌که انسان‌هایى در نتیجه تقرب به خدا و عبودیت پروردگار، مى‏رسند به این حد که لااقل روح‌شان از بدن‌شان بى‏نیاز مى‏شود. چطور بى‏نیاز مى‏شود؟ یعنى این قدرت را پیدا مى‏کنند که به اصطلاح روح را از این بدن تخلیه کنند (البته در این‌جا تخلیه به معنى مردن نیست)، یعنى همان استقلال روح را در مقابل بدن حفظ مى‏کنند.

در زمان خودمان، هستند چنین اشخاصى که قدرت دارند تخلیه کنند، یعنى روح را از بدن منفک کنند به طورى که خودش را مسلط بر این بدن مى‏بیند. بدنِ خودش را مى‏بیند که در اینجا مثلًا مشغول عبادت است و خودش در جاى دیگر سیر مى‏کند، افق وسیع‏ترى را دارد مى‏بیند. شیخ شهاب الدین سهروردى، معروف به «شیخ اشراق» عبارتى دارد، مى‏گوید ما حکیم را حکیم نمى‏شماریم مگر آن وقتى که قدرت داشته باشد بر این‌که روح خودش را از بدنش خلع کند. میر‌داماد مى‏گوید ما حکیم را حکیم نمى‏شماریم مگر در آن مرحله‏اى که خلع بدن برایش ملکه شده‏ باشد، یعنى هر وقت که اراده کند بتواند روح خودش را از بدنش مستقل و جدا کند.

براى ما خیلى این حرف‌ها سنگین و زیاد است. چنین چیزهایى را باور نمى‏کنیم؛ حق هم داریم باور نکنیم، براى این‌که ما خیلى از این مراحل پرت هستیم. ولى از آن بدبینى و باور نکردن‌هاى خودتان کمى پایین بیایید. ما که نرفته‏ایم، ما که راه عبودیت را همان قدم اولش را هم طى نکرده‏ایم تا ببینیم آیا همین مقدار اثر در عبادت خدا هست؟ ما یک ماه رمضان یک روزه درست نگرفتیم. شما همین یک ماه رمضان را واقعاً تجربه کنید؛ شما همه‌ی کارها را در دنیا تجربه مى‏کنید، یک ماه رمضان را تجربه کنید و یک روزه واقعى، همین‏طور که پیغمبر اکرم صلی‌الله‌وعلیه‌وآله‌وسلم فرموده است و ائمه اطهار دستور داده‏اند بگیرید، یعنى اولًا ظاهر روزه را که ترک کردن مأکولات و مشروبات و یک عده مسائل دیگر است عمل کنیم. این کار را که البته همه ما مى‏کنیم. ولى آن روزه‏اى که در حدیث «روزه خاص» تعبیر شده است آن روزه را هم بگیریم؛ یعنى در این یک ماه، تنها دهان ما روزه نگیرد، زبان ما هم روزه بگیرد. در ماه رمضان کوشش کنیم که زبان ما غیبت نکند، دروغ نگوید و لو این دروغ برای‌مان منافع زیادى دارد؛ زبان ما افطار نکند، چون روزه تنها به نخوردن نیست. زبان ما بیهوده و لغو نگوید، جز حرفى که مورد نیاز زندگى دنیاى ما یا آخرت ماست حرف دیگرى نزند. گوش ما غیبت نشنود، لهو و لعب نشنود، فحش نشنود؛ چشم ما به ناموس مردم خیره نشود؛ دست ما به طرف خیانت دراز نشود؛ قدم ما به طرف خیانت و ظلم نرود. در مقابل، این ماه رمضان را ماه اطعام و دلجویى و محبت و احسان و خدمت قرار بدهیم. امتحان کنیم، یک ماه رمضان کوشش کنیم انسان باشیم، آن وقت شما ببینید بعد از یک ماه، عبادت و عبودیت اثر خودش را مى‏بخشد یا نمى‏بخشد؛ ببینید بعد از یک ماه همین روزه شما را عوض مى‏کند یا نمى‏کند؛ ببینید بعد از یک ماه همین روزه به شما ربوبیت یعنى خداوندگارى و تسلط و قدرت مى‏دهد یا نمى‏دهد. اگر دیدید نداد، آن مراحل بعد را انکار کنید. اما اگر دیدید در این یک ماه این مقدار ربوبیت و خداوندگارى و تصاحب یعنى تسلط بر نفس خودتان، بر غرائز و شهوات خودتان، بر اعضا و جوارح خودتان پیدا مى‏کنید پس باور کنید که آن مراحل دیگر هم عملى است.

آیا از این بالاتر هم هست؟ آیا این مرکب‏ عبودیت‏ از این هم بیشتر انسان را به خدا نزدیک مى‏کند و از این بیشتر هم به انسان قدرت و توانایى مى‏دهد؟ بله، نه تنها رابطه انسان با بدن خود به این‌جا منتهى مى‏شود که روح از بدن مستقل شود و نیاز خودش را از بدن سلب کند، مى‏رسد به مرحله‏اى که هر تصرفى که بخواهد، در بدن خودش مى‏کند. حتى این قدرت را پیدا مى‏کند (مى‏دانم بعضى از شما این مطلب را شاید دیر باور مى‏کنید) جلو حرکت قلب خودش را یک ساعت بگیرد و نمیرد، قدرت پیدا مى‏کند دو ساعت نفس نکشد و نمیرد، قدرت پیدا مى‏کند که با همین بدن طىّ‌الارض کند؛ بله قدرت پیدا مى‏کند. این اثر عبادت است.

آیا از این بالاتر هم هست؟ بله، اگر شما وحشت نمى‏کنید، بالاترش هم هست. آن مرحله بالاتر، آن قدرتى است که بنده‏اى در اثر بندگى و عبودیت خداوند و در اثر قرب به ذات اقدس الهى و در اثر نزدیک شدن به کانون لایتناهاى هستى مى‏تواند در دنیاى بیرون خودش هم تصرف کند، مى‏تواند چوبى را تبدیل به اژدها کند، مى‏تواند قرص ماه را دو نیم کند، مى‏تواند تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن از یمن به فلسطین احضار کند. بله مى‏تواند. العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة.[1]

افرادى در همین دنیا به حدى رسیده‏اند که دیگر از قید بدن در هر شکل آزادند و حتى قدرت خلع بدن پیدا مى‏کنند یعنى مى‏توانند در حالى که زنده هستند این بدن را مثل یک لباس از خودشان بکَنند و دوباره همین بدن را داشته باشند ـ این یک امر عادى است که خیلى اشخاص دارند. چیزى نیست که بگویید فقط مقام امام‌ها است. مقام‏کوچکى است و خیلى مهم نیست، حتى دون شأن امام‌ها است ـ این‏گونه افراد ـ چون تا حد زیادى مى‏توانند روح را از بدن آزاد کنند ـ در همین دنیا مى‏توانند لذت‌هاى روحى و معنوى را، اگر نگوییم در اوج همان حدى که هست ولى قریب به آن حد، احساس کنند، و یا عذاب‌هاى روحى و معنوى را.

جوانى بود خیلى خوب و پاک، و من به او اعتقاد و ایمان داشتم. نمازخواندن‏ها و حالت‌هایش را دیده بودم. گاهى براى من حالات خودش را نقل مى‏کرد. مى‏گفت گاهى در نماز، در مناجات و در سحرها یک حالاتى دست مى‏دهد و گاهى این حالات قطع مى‏شود. مى‏گفت آن حالت آن‌قدر لذیذ است و آن‌قدر جاذبه دارد که اگر چند ثانیه قطع بشود من جهنم را احساس مى‏کنم؛ در صورتى که همیشه از ما قطع شده، هیچ وقت احساس نمى‏کنیم. [2]

آقاى طباطبایىِ ما نقل مى‏کردند و در جایى نوشته‏اند که استادشان آقاى قاضى که مرد بسیار بزرگوارى بوده ـ البته به ایشان که شاگردش بوده گفته است؛ این حرف‌ها را به هرکس که نمى‏گویند ـ گفته بود یک وقتى که خودم را در حال خلع بدن دیدم این بدنم را نگاه کردم، در مقابل خودم بودم، دقت کردم دیدم که یک خال کوچکى این‌جا هست. من تا آن وقت اصلًا این خال را ندیده بودم، یعنى در آینه که نگاه کرده بودم به عمرم متوجه این خال نشده بودم. در آن حال که خودم را دیدم متوجه وجود چنین خالى ـ که قدرى کمرنگ بوده ـ در بدن خودم شدم.[3]

مرحوم علامه طباطبایی‌ در پاسخ این پرسش که آیا حاج سید علی آقا قاضی طباطبایی‌، قدرت بر خلع روح از بدن داشتند؟ فرمودند: «خلق روح از بدن برای او کار مهمی نبود».

آیت‌اللّه جعفر سبحانی نیز می‌فرمایند: «بنده سرگذشت خلع روح آیت اللّه میرزا جواد آقا تهرانی را از خود ایشان شنیدم»‌. [4]

دو حکایت از علامه حسن زاده آملی

واقعه 5

در صبح دوشنبه 21/ ع 2/ سنه 1389 ه ق بعد از نماز صبح در حال توجه نشسته بودم در این بار واقعه‏اى بسیار شیرین و شگفت روى آورده است که به‌کلى از بدن طبیعى بی‌خبر بودم، و مى‏بینم که خودم را مانند پرنده‏اى که در هوا پرواز مى‏کند، به فرمان و اراده و همت خودم به هر جا که مى‏خواهم مى‏برم. تقریباً به هیأت انسان نشسته قرار گرفته بودم و رویم به سوى آسمان بود و به این طرف و آن طرف نگاه مى‏کردم گاهى هم به سوى زمین نظر مى‏کردم، در اثناى سیر مى‏بینم که درختى در مسیر در پیش روى من است خودم را بالا مى‏کشیدم یا از کنار آن عبور مى‏کردم. اعنى خودم را فرمان مى‏دادم که این طرف برو، یا آن طرف برو، یا کمى بالاتر یا پایین‏تر بدون این که با پایم حرکت کنم بلکه تا اراده من تعلق به طرفى مى‏گرفت بدنم در اختیار اراده‏ام به همان سمت مى‏رفت. وقتى به سوى مشرق نگاه کردم دیدم آفتاب است که از دور از لاى درختان پیداست، و فضا هم بسیار صاف بود، تا از آن حالت بدر آمدم، و خیلى از توجه این بار لذّت بردم.

در اوایل که به توجّه مى‏نشستم خیلى دیر حالت انتقال دست مى‏داد، و چه بسیار که در حدود یک ساعت و بیشتر به توجّه مى‏نشستم و لکن ارتباط و انتقال و خلع حاصل نمى‏شد، و در این اوان به فضل الهى که به توجه مى‏نشینم زود منتقل مى‏شوم. الحمد الله رب العالمین. پوشیده نماند که هر چه مراقبت قوى‏تر باشد، اثر حال توجه بیشتر و لذیذتر و اوضاع و احوالى که پیش مى‏آید صافى‏تر است.

واقعه 6

در سحر شب یکشنبه 12/ ج 1/ سنه 1389 ه ق- 5/ 5/ 1348 ه ش، بعد از اداى نافله شب و نافله و فریضه صبح، در اربعینى که ذکر جلاله «اللّه» را هر روز بعد از نماز صبح بعددى خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتى دست داد و بدن به طورى به صدا درآمد و مى‏لرزید آن‌چنان صدایى که مثلاً تراکتور روى سنگ‌هاى درشت و جاده ناهموار مى‏رود، دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد ولى در بدنى مثال بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدرى بالا رفت دیدم در میان خانه‏اى هستم که تیرهاى آن همه چوبى و نجّارى شده است، ولى من در این خانه مانند پرنده‏اى که در خانه‏اى در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز مى‏کند و راه خروج نمى‏یابد، تخمیناً در مدّت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو مى‏شتافتم، دیدم در این خانه زندانیم نمى‏توانم بدر بروم، سخنى از گوینده‏اى شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت: این محبوس بودنت بر اثر حرف‌هاى زیاد و بى‏خود توست، چرا حرف‌ها را نمى‏پایى؟

من در آن حال چندین بار خداى متعال را به پیغمبر خاتم براى نجاتم قسم دادم و به تضرع و زارى افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه‏اى که یک شخص آدم بتواند بدر رود برویم گشوده شد از آنجا بیرون رفتم، و پس از بدر آمدن چندى به سوى مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم.

و هنگامى که از آن حبس رهایى یافتم؛ یعنى از خانه بدر آمدم، آن خانه را بسیار بزرگ و مجلّل دیدم که در میان باغى بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درخت‌هاى گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره‏اى ندیدم.

و مى‏بینم که به اندازه ارتفاع درخت‌ها در هوا سیر مى‏کنم به گونه‏اى که رویم؛ یعنى مقادیم بدنم همه به سوى آسمان است و پشت به سوى زمین، و به اراده و همت و فرمان خود نشیب و فراز دارم، و بسیار خداى متعالى را به پیغمبر خاتم و همه انبیا قسم مى‏دادم که کشف حقایقى برایم دست دهد، در همین حال به خود آمدم.

آن محبوس بودن چند دقیقه بسیار در من اثر بد گذاشت به گونه‏اى که بدنم خسته و کوفته شد و سرم و شانه‏هایم همه سخت درد گرفت، و قلبم به شدّت مى‏زد. [5]

 



[1]ـ مجموعه آثار استاد شهید مطهرى ج‏23 ص489

[2]ـ مجموعه آثار استاد شهید مطهرى  ج‏27 ص 705

[3]ـ مجموعه آثار استاد شهید مطهرى  ج‏27 ص 791

[4]ـ جعفر سبحانی ، اصالت روح از نظر قرآن‌، مؤسسه تحقیقاتی امام صادق‌ علیه‌السلام ، ص 213

[5]ـ هزار و یک کلمه، ج‏5، ص 257

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم